خانه ---» مرحوم مهندس رجبعلی طاهری ---» خاطرات و دلنوشته های دوستان ---» به احترام مهندس رجبعلی طاهری

به احترام مهندس رجبعلی طاهری

به نام خدا

پیکر زنده یاد، مهندس رجبعلی طاهری، همین جمعۀ اخیر در خاکِ شیراز آرمید. تا عاقبت ما چه باشد.

غرض از این یادداشت کوتاه، شرح زندگانی، مبارزات، فعالیتها و تحلیل طرز تفکر مهندس طاهری نیست چرا که دوستانی که بسیار بسیار بیش از بنده از نزدیک با او بوده و روزگار گذرانیده اند به باز گفتن این داستان دراز و گفتنی اولی هستند. و حتما چنین خواهند کرد. منظور حقیر در اینجا صرفا یادِ خیر و عرض احترام به خاطرۀ یک دوست قدیم و متدین و با صفا و مبارز و مخلص است.

اولین بار در ۱۳۴۶ با آن زنده یاد آشنا شدم. آن موقع دانشجوی سال اول لیسانس دانشگاه شیراز بودم. با معدودی از دانشجوها که علاقه به فعالیت های فرهنگی دینی داشتند، شبهای جمعه دور هم جمع می شدیم. دکتر حداد عادل، که آن وقت دانشجوی فوق لیسانس و جلوتر از ما بود، معمولا آن جلسات را سامان می داد. هر هفته یکی از بچه ها در موضوعی مطالعه و سخنرانی می کرد و بعد از آن با هم بحث می کردیم. محل تجمع هفتگی ما منزل حاج هاشمی بود در خیابان زند. هنوز در دانشگاه محلی برای این فعالیتها به ما نمی دادند. اما عده ای از فعالان مذهبی خارج از دانشگاه هم بودند که سابقۀ بیشتری داشتند و راهنمائی و همکاری می کردند و اسباب دلگرمی بودند. مهندس رجبعلی طاهری از فعال ترین و شناخته شده ترین و با سماجت ترین آنها بود.

بعضی مساجد، که روحانیون مستقر در آنها سنخیت و همراهی و هم سخنی با این نوع جوانهای مذهبی داشتند، پایگاه آشنائی و اشتراک مساعی و تبادل نظر این مجموعه فعالان شهر و دانشگاه بود. مسجد ولی عصر که حاج آقا مجدالدین محلاتی آنجا را ادره می کردند، در مسجد شمشیرگرها حاج آقا محی الدین حائری بودند، و در مسجد نو حاج آقای پیشوا. مسجد جامع هم محل منبر و محراب آیت الله حاج سیدعبدالحسین دستغیب بود. البته مسجد مولا پایگاه آیت الله حاج شیخ بهاء الدین محلاتی بود که جایگاه مرجعیت و فتوی داشتند و منزل قدیمی ایشان در کوچه مدرسۀ خان محل رجوع روحانیون و نیز فعالان مذهبی بود بخصوص در صبح های جمعه که مجلس روضۀ هفتگی ایشان بود که معمولا رسم مراجع است. همچنین از میان بازاریان و دیگر قشرهای شیراز هم فعالانی بودند که منزل آنها نیز محل تجمعات مذهبی بود.

در هرکدام از این پایگاه ها، وقتی خبر و مناسبتی مهم و حساس در میان بود، مهندس طاهری هم معمولا یک پای کار بود، بخصوص در مناسبت ها و تجمعاتی که از جهت حساسیت ساواک، خطرخیز هم بود و همه جرات نمی کردند بیایند معلوم بود که او پیدایش می شود. پیش گام بود. بخصوص وقتی که حرمت نهادن به نمادها و شخصیت ها و شعائر دینی در میان بود.

مثلا، بگذارید از میان ده ها مناسبت، یکی را بگویم: سال ۱۳۴۷ بود. آیت الله طالقانی و مهندس بازرگان، در نیمۀ دوم سال ۱۳۴۶، از زندان آزاد شده بودند. در نیمه اول سال ۴۷، به دلایلی بگیر و ببندهائی در دانشگاه شیراز پیش آمد. با آنکه من در آن داستان نقشی نداشتم، چون فضا امنیتی شده بود، به توصیۀ دوستان، قرار شد مدتی آفتابی نشوم تا آبها از آسیاب بیفتد. یک روز یکی از بچه ها آمد و گفت که: امروز آیت الله طالقانی تشریف آورده اند به شیراز و رفته اند به منزل آیت الله محلاتی در کوچه مدرسۀ خان. ولی چون شرایط امنیتی است مردم ترسیده اند و استقبال درست و حسابی عمومی از ایشان نشده است. بچه ها پس از رایزنی پیغام داده بودند که من به نمایندگی از دانشجویان بروم به دستبوس آقای طالقانی. چون بیم دستگیر شدن می رفت، قدری تامل کردم ولی در این اثنا با بازکردن پیچ رادیو و پخش اشعار مذهبی، متوجه شدم که آن روز وفات حضرت موسی بن جعفر(ع) است و به یاد آوردم زندانی بودن آن بزرگوار را و اینکه طالقانی هم از اولاد رسول خدا(ص) و پیرو همان امام است و . . .پس درنگ نکردم، بر دوچرخه ام پریدم و یک راست رفتم منزل آیت الله محلاتی به قصد تشرف به محضر طالقانی و عرض ادب و احترام به آن یگانه مرد دین و اخلاق و برای پیشگیری از احتمال دستگیری، با آنکه خلاف رسم آدابِ ورود به منزل علما بود، یک راست سواره به داخل صحن حیاط بیرونیِ آیت الله راندم. اما وقتی وارد اتاق شدم دیدم که مهندس طاهری قبل از همه آنجاست، و دو زانو در محضر آیت الله محلاتی و طالقانی نشسته است. او در غیرت ورزی در این مناسبت ها شاخص بود. آن روز معدودی دیگر هم آمدند. گوش سپردن به تفسیر جذاب آیت الله طالقانی از سورۀ والعصر هم نصیب شد. ملاقات پر برکتی بود و آغاز آشنایی شخصی بنده با آن آیت خدا. شرح آن جلسه را در جای دیگری قبلا نوشته ام، اما غرضم در اینجا یادی است از اهتمام مستمر مهندس طاهری و پیشگامی او در مشارکت و حضور در هر مناسبتی که اعتقاداتش اقتضا می کرد، بی پروا از مخاطرات و حرف و حدیث ها.

این روش همچنان ادامه داشت تا انقلاب شد. پس از آن در مسئولیت های مهمی در شیراز، کازرون و تهران قرار گرفت. اما منش و خلق و خوی مهندس طاهری، در مقایسه با آن سالهای فشار و تنگی، هیچ تغییری نکرد. همان آرامش، همان ایستادگی و پایمردی بر راهی که قبول داشت و تشخیص می داد، همان بی تکلفی و پاکی و سادگی زندگی شخصی، همان بی اعتنائی به زرق و برق و منصب و جاه، همان خستگی ناپذیری در مقابل امواج زمانه و ناسازگاری ها و ناسپاسی های روزگار و قدرناشناسی های بعضی از این غوره نشده مویزها، چنانکه افتد و دانی.

او البته سلیقه و طرز تفکر خاص خودش را داشت و در بیان آن هم همواره صریح و بی پروا بود، به سادگی هم تغییر نظر نمی داد و زیر بار نمی رفت، ولی این باعث نمی شد که با بقیه دوستان که جور دیگری می اندیشیدند، در حدی که مفید و لازم می دید، همراهی نکند. اما، در هر حال، اصل برای او خط مشیی بود که از اعتقادات دینی اش ناشی می شد. فعال سیاسی بود اما نه از آنها که تشخیص سیاسی را مقوم انگیزه دینی اش بگیرد. تشخیص تکلیف مذهبی اش بود که حضور سیاسی اش را معنی و موجه می کرد و نه بالعکس. و در این راه، تعارفی هم با کسی نداشت. از جا در نمی رفت و تسلیم هم نمی شد. در جو خاص زندان هم همینطور بود. کوتاه نمی آمد. پس از انقلاب هم همینطور. صرف نظر از موقعیت و سمت اجرائی و اجتماعی اش. اهل صفای باطن بود. به یاد دارم که آیت الله محی الدین حائری در زندان دندان درد بدی گرفته بود. یک روز در راهروی بند چهار زندان عادل آباد که بند سیاسی ها بود به مهندس طاهری برخورد. روبوسی کردند. آقای حائری می گفت همین که مهندس صورت مرا بوسید، درد دندانم خوب شد! ایشان اعتقاد خاصی به مهندس داشت و دارد.

هیچگاه ندیدم که مهندس طاهری جو زده شود، یا شکایت و ناصبوری کند. وقتی اختلاف در تشخیص نظر و سلیقه مطرح بود، ساعتها با آرامش گوش می داد. و با همان لهجۀ آرام کازرونی پاسخ می داد. بدون آنکه جوش بیاورد یا خسته شود و یا آهنگ صدایش تغییر کند. یک کازرونی اصیل و یک متدین اصیل. اگر قانع نمی شد یا قانع نمی کرد، نا امید و بی حوصله نمی شد، و باز هم همچنان ادامه می داد. در اینجا نشد در جای دیگر و در گوشه ای، در این سطح نشد در سطح دیگر. بعد از انقلاب هم، هرکس هم که کاری از او می خواست تا مشکلی حل شود ، اگر به آن معتقد بود، در حد توان می کوشید و سماجت می کرد و به هر دری می زد. عاری هم نداشت که برای کاری درست پیش کسی برود که از قضای روزگار موقعیتی داشت هرچند که شان و سابقۀ او با مهندس قابل مقایسه نبود.

پس از فراغت از مسئولیتش در تهران، به شیراز بازگشت و به خدمت ادامه داد. ولی هر وقت به تهران می آمد و امکانی دست می داد، از یاد دوستان قدیم غافل نبود. و از همه جالبتر، هر بار که سعادت دیدارش در تهران به حقیر دست می داد، حتما یک نسخه از مجلۀ «انتظار» را از جیبش در می آورد و هدیه می کرد. او با صبوری و پشتکار، به تنهائی این مجله را منتشر می کرد. برایش هم مهم نبود که چقدر خواهان یا تیراژ دارد. او همان مهندس طاهری متدین قدیم بود که می خواست در نشر اعتقاداتش گامی بردارد. در هر حدی که مقدور و ممکن می شد. در آنچه که قبول داشت سخت جان و خستگی ناپذیر بود و مخلص. مداومت و پایمردی او در احترام و عمل به دینی که باور داشت در یاد ماندنی است.

راستش این است که وقتی از دوستان و مبارزان مخلص و بی ریا و بی سر و صدای اصیل و قدیم یاد می کنم، دلم از خیلی چیزها می گیرد، و از این تازه به دوران رسیده ها:

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت

باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران

رفتن او از این جهان فانی را به همه خانوادۀ محترم و دوستان ایشان و بخصوص کازرونی ها و شیرازی های عزیز تسلیت عرض می کنم.

یادش گرامی، روانش شاد، و باران رحمت و آمرزش خداوند بر او باران باد

 نویسنده: احمد جلالی

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>