خانه ---» ابا شهید مرحوم دكتر حاج محمد حسن طاهری ---» دلنوشته ها و خاطرات دوستان ---» خاطره دیدار مقام معظم رهبری با خانواده شهید مسعود طاهری

خاطره دیدار مقام معظم رهبری با خانواده شهید مسعود طاهری


 

« مگر می شود که ما به شیراز بیاییم و خدمت آقای دکترطاهری نرسیم.»

 

خاطره دیدار مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(مدظله العالی) با خانواده شهید مسعود طاهری

به تاریخ سه شنبه ۱۷/۲/۱۳۸۷ خورشیدی

به قلم حمید طاهری ( نوه اباشهید، مرحوم دکتر حاج محمد حسن طاهری ):

( کلیه مطالبی که از مقام معظم رهبری در ذیل نقل شده است، بدلیل عدم ضبط صدا، نزدیک به مضمون نگارش شده اند . )

                بیان خاطره از شبی که بلاشک ملائک پای در بیت ما گذاشتند، دشوار است و الفاظ ناتوان و ذلیل از این اراده . و خداوند اراده خود را در خلقت آدم و جمود و نباتات عینیت داد و انس و جن و ملک را به تمام و کمال خلق نمود، تنها و تنها به عشق حبیب خود ، محمود احمد ، ابوالقاسم محمد مصطفی که درود خدا و ملائکه خداوند بر او و بر خاندان طاهرینش باد . و خاتم رسالت بر اساس آنچه در قرآن کریم به او وحی شد که :

یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ ( مائده – ۶۷ )

«‌‌ اى پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ کن؛ و اگر نکنى پیامش را نرسانده‏اى. و خدا تو را از [گزندِ] مردم نگاه مى‏دارد. آرى، خدا گروه کافران را هدایت نمى‏کند.»

اینچنین رسالت خود را کامل کرد و در حجه الوداع در کنار برکه ای به نام غدیر ، بر بالای جهاز اشتران که چونان تپه ای درآورده بودند، دست علی(ع) را بلند کرد و از همگان شهادت گرفت که :

« . . . ای مردم! بدانید که خداوند، علی بن ابی‌طالب(ع) را ولی و صاحب اختیار شما معین فرموده و او را امام و پیشوای واجب‌الاطاعه قرار داده است و فرمانش را بر همه مهاجران و انصار و پیروان ایمانی ایشان و بر هر بیابانی و شهری و بر هر عجم و عربی و هر بنده و آزاده‌ای و بر هر صغیر و کبیری و بر هر سیاه و سپیدی و بر هر خداشناس موّحدی، فرض و واجب فرموده و اوامر او را مطاع و بر همه کس نافذ و لازم‌الاجرا مقرر فرموده است. هر کس با علی (ع) به مخالفت برخیزد، ملعون است و هر کس که از او پیروی نماید، مشمول عنایت و رحمت حق خواهد بود . . .

. . . به خدا سوگند، غیر از این مرد که هم اکنون دست او را گرفته و او را بر کشیده‌ام هرگز دیگری نیست که بتواند دستورات قرآن را برای شما روشن کند و تفسیر آیات آن را بیان نماید، همین مردی که اکنون بازوی او را گرفته‌ام و به شما اعلام می‌کنم که هر کس را من مولا و سرپرست و صاحب اختیارم، علی(علیه السلام) مولا و سرپرست و صاحب اختیار اوست؛ این مرد، علی بن ابی‌طالب است، برادر و وصی من است، که فرمان دوستی و ولایت او از جانب حق متعال بر من نازل گردیده است.»

حالا من خود را شیعه علی می نامم؛ شیعه علی(ع) و اولاد او و خدا را باید لحظه لحظه شکر کنم که در خیمه اینان جایم داده اند ، نه به عنوان یک شیعه کامل، بل از آنرو که خود را لااقل خادم و نوکر شیعیانش می دانم و سر بر این آستان باید سایید و سایید تا روزی که صاحبخانه را گوشه چشمی، عنایتی به این بنده کمترین نماید. و خداوند، جهان را هیچگاه بی ولایت نگذاشت و ولایت الله به ولایت رسول الله و سپس به ولایت ولی الله و اکنون در این عصر غیبت به نیابت به ولایت فقیه رسیده است ، که ولایت فقیه در امتداد ولایت انبیاء است.

و در این عصر انتظار حجت خدا ( عج ) که رخ نورانی اش بر من نمی تابد ، حالا خبری آورده اند . خبر اینست که ولی فقیه زمان ، سیدی و سالاری که در شهر ما میهمان است آن نائب امام عصر (عج) بر بیت پدر و مادر شهید مسعود طاهری یعنی بیت پدربزرگم وارد میشود . خدایا چگونه کلمات را برقص آورم تا گوشه ای از شعف و شکرم را به تو که خالق و مالک منی برسانم . خدایا حمد و سپاس از آن توست! .

سه شنبه ۱۷/۲/۱۳۸۷ خورشیدی حدود ساعت ۷٫۳۰ و نزدیک غروب است . قبل از اذان مغرب از طریق مهندس رجبعلی طاهری (عموی پدرم) اطلاع پیدا کردیم که احتمالا چند نفر از همراهان مقام رهبری به دیدار پدربزرگم دکتر حاج محمد حسن طاهری بیایند اما هیچگاه حتی تصور حضور حضرت آقا را نداشتیم . وضو ساختم به مسجد الزهراء(س) که در نزدیکی منزلمان بود رفتم . دل توی دل هیچکداممان نبود . نمازم را با حال عجیبی از بیم و امید خواندم . بیم که چه می خواهد بشود و امید از اینکه چه نیک روزی دارم من!. در راه بازگشت تا به در خانه برسم چند تا محافظ و ماشین دیدم و حال عجیبم را غریبتر کرد . حالا قدمهایم سنگین شده اند . پاهایم با من نامهربانی می کنند. در دلم به آنها دلداری دادم که چند لحظه صبوری باید، چند لحظه صبوری باید . دم در رسیدم؛ دو نفری که از تبسم و هیبتشان معلوم است که از محافظین اند سراغم را گرفتند و با سوالاتی، من هم خودی آنها شدم . نگاهی به سرووضعم انداختم . این محفل و دیدار با آقا و من و این لباس ساده! مثل ترازویی ناموزون بود . لباسهایم را زیر و رو کردم و بهترین را پوشیدم، آخر مگر این یک شب را در طول عمر چند بار به من و ما می دادند و من در تب و تاب بودم،گویی آرام آرام همه دارند می فهمند، موضوع دیداری ساده نیست . حالا گوشه گوشه خانه را محافظین پر کرده اند .

به سراغ آق بابایم مرحوم دکتر حاج محمد حسن طاهری رفتم . او که از شدت کسالت نتوانسته بود برای دیدار حضرت آقا به فرودگاه برود و در مجالس نورانی ایشان در شیراز ، علی رغم صدور چندین باره کارت ملاقات ویژه نتوانسته بود حاضر شود به من گفت که از روزی که حضرت آقا به شیراز وارد شدند بر من الهام شد که ایشان را در خانه ام خواهم دید . با روی گشاده و بشاش از همراهان آقا استقبال می کرد . لحظه ها می گذشت و ثانیه های گذشته، خبر دیدار آسمانی دل های ما با دلدارمان را وعده می دادند . خدایا کاش زمان به کندی بگذرد ،که حظ ما بر این جلوه نورانی را سیری نیست .

سالن منزل را در چشم بر هم زدنی به هم ریخته اند . مبل های سالن ما جور دیگری چیده شده اند و راس مجلس یک صندلی ساده گذاشته اند که بر ما چونان میهمانی وارد شده است . این میهمان تازه وارد ساکت و صامت انگار که محل جلوس دلدار ماست . به او چشم دوختم و چند لحظه ای دل به این تکه آهن و چرم و پلاستیک دادم . انگار او فهمیده مرا و برایم تبسم می کند و من بر ذره ذره جسم بی جانش غبطه می خورم . آقا سید وحید، مدیر گروه همراهان حضرت آقا با صدایش مرا به خود خواند و مرا از این حال خارج کرد ؛ احوال پدرم را که آن روز در شمالغرب کشور مشغول ماموریت بود، پرسید و سلامش را رساند .

ساعت حدود ۹ شب است که در این اثناء صدای همهمه ای پیچید . صدای قلبم را می شنیدم، گویی نزول اجلال است از آن مقام عظمی، از آن یار . به قلبم زمزمه می کنم ، صبور باش ، صبور! .  چرخش سرم را بر ورودی در راهرو و چشمهایم که حالا می بینند نور سیمای یار را. بهت و بهت و ناباوری و نائب امام زمان (عج) و بیت ما .

شاید حال مرا و آن « ابا شهید » عزیز را حضرت حافظ علیه الرحمه می داند که :

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد               زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود             عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل               نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب                گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل                 همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز                    قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد                که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را               شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

. . . و آق بابایم مثل کبوتری که در آشیان خود می آرامد خود را در آغوش حضرت آقا جا داد ؛ یکی احوال پرسی می کند، یکی دست می بوسد ، آن یکی زمزمه دارد که قدم رنجه فرموده اید ، قدم بر سروچشم ما گذاشته اید و مادرم پایین پای عبای حضرت را بوسید و من در این صورت و سیرت نورانی، آن قامت رعنا، مبهوت مانده ام . کاش تمام نشود این دیدار . خم شدم، دست آقا را بوسیدم . . .

چهارپایه‌ی ساکت و صامتی که دقایقی میهمان ناخوانده منزل ما شده بود ، حالا محل جلوس آقا شد . یک به یک حضار جایی برای خود جستند و بر صندلی های سالن نشستند و برخی از همراهان از جمله حضرت حجت الاسلام و المسلمین حائری شیرازی نماینده ولی فقیه و امام جمعه وقت شیراز روی فرش نشستند که حضرت آقا به ایشان رو کرده و فرمود: « آقای حائری، بفرمائید روی مبل بنشینید، حالا که صندلی هست! » . حالا با این حکم با ملاحت، همه بر صندلی ها نشستند . پدر و مادر شهید والامقام مسعود طاهری ، سوی راست آقا و عموی پدرم، آن مبارز زندان کشیده و شکنجه شده سالهای رژیم منحوس پهلوی، سمت چپ آقا نشسته اند.

فضا آکنده از نور و همهمه و تبسم است . کاش تمام نشود این حظ ما؛ این طرب آسمانی . شک نداشتم که این لحظات که بر ما می گذرد ملائک میهمانان نامرئی ما هستند و دیگرانی هم هستند که چون من حظ می برند، مانند مادرم ، عموی پدرم ، عمه ام ، سایر اقوام و تنی چند از مسئولین شهر و استان .

در این فضای سنگین و شاد و عرفانی، فتح باب صحبت را ابا شهید ، آق بابایم ؛ عاشقی که معشوق خود را حالا در جوار خود می دید به الفاظ عشاق خسته دل پس از سالها کشیدن محنت فراق از رخ یار ، لب به سخن گشود : « آقا ، من در بیداری هستم؟! ، خواب نیستیم که شما را اینجا ملاقات می کنیم » . در آن همهمه ، کسالت احوال این پیر خردمند آنچنان بود که صدایش به تمامی به سمع مبارک حضرت آقا نرسید از همین رو حضرت آقا رو به روی ایشان نموده و فرمودند : «جان؟! » و آق بابا گفته اش را تکرار نمود. رهبر فرزانه و مراد آن مرید پیر ، پس از یک مکث کوتاه فرمودند: « من در جواب شما چه دارم بگویم، چه میتوانم بگویم.»

مادرم ادامه دادند: « ما خوشحال هستیم که تشریف آورده اید و باعث شده اید که پدر شوهر من خوشحال بشوند ،چون ایشان به خاطر کسالتی که داشتند، نتوانستند برای زیارت شما حضوراً خدمتتان بیایند.»

نائب امام زمان و مرادمان در پاسخ فرمودند : « مگر می شود که ما به شیراز بیاییم و خدمت آقای دکترطاهری نرسیم.»

مادرم ادامه دادند: « با آمدنتان اینجا را نورانی کرده اید ، خیلی خوش آمدید.»

رهبر فرزانه مان در پاسخ با تبسمی شیرین و آسمانی فرمودند :« این خانه با شهیدانی که داده، نورانی است. ما اینجا آمده ایم که نور بگیریم.»

ما در حال و هوای روحانی خودمان سرمست بودیم که رهبر از خاطراتشان از منزل آق بابایم، مجلس را ادامه داده، فرمودند : «ما قبلا در همان اوایل پیروزی انقلاب به همراه آقای شهید بهشتی و شهید باهنر و دیگر دوستان اینجا آمده ایم و چند شب میهمان بودیم و به آقای دکتر و حاج خانم زحمت داده ایم .» . مادربزرگم ( مادر شهید والامقام مسعود طاهری )، در پاسخ گفتند : « چه زحمتی ! شما رحمتید، البته آن زمان که تشریف آوردید طبقه بالا آمدید و این طبقه را امروز منور کرده اید » . حضرت آقا با تبسم، ادامه فرمودند :« خوب بیاد دارم که با اینکه آن روزها اوایل پیروزی انقلاب بود، برادرانی از سپاه شیراز همراه و یا محافظ ما بودند که در سالن مجاور اتاق ما در همین طبقه بالا استقرار و استراحت داشتند . وقتی نیمه های شب برای نماز از اتاق خارج شدم، مشاهده کردم آن جوانان سپاهی شیرازی اینقدر اهل صفا و عبادتند که همه بر ما پیش دستی کرده و به نماز ایستاده اند و این خاطره خوبی است که از آن سفر برای من باقی است .»

آقا بابایم در ادامه با افتخار یادآور شد که از افتخارات ما این است که در این بیت از شهیدان گرانقدری همچون شهید بهشتی ، شهید باهنر ، شهید حقانی و شهید رجایی و دیگر عزیزان پذیرایی کرده ایم و در ادامه، آق بایایم ماجرای نهم مرداد سال ۱۳۶۰ ، حمله مسلحانه منافقین کوردل به بیت ایشان که سبب به شهادت رسیدن چهار شهید و سه مجروح از خانواده همسر ایشان شده است را به طور خلاصه بیان کرد . او با دست به سالن اشاره می کرد و محل فرو افتادن پیکرهای مطهر شهیدان آن حادثه خونین را که محل هبوط فرشتگان و عروج ارواح مقدس آنان بود را به آقا نشان دادند و یاد و نام شهدا را با احترام، یک به یک ذکر نمودند ؛ « حاج احمد اسماعیلی پدر همسرم، حاج محمد حسین اسماعیلی برادر همسرم، حاج محمد حسین مهیمنیان باجناقم و داماد شهید حاج احمد و بالاخره حاجیه خانم ربابه اسماعیلی خواهر همسرم و همسر شهید مهیمنیان  » و آقا برایشان دعا فرمود و از درگاه حضرت احدیت علو درجات و آمرزش طلب کردند . عموی پدرم یادی از پدرم که سبب به هلاکت رسیدن یکی از منافقین در جریان حمله آنها شده بود را ذکر نمود و البته گفت که او الان در شمالغرب است . سپس ادامه داد که البته من در آن جلسه توفیق حضور نداشتم که توفیق شهادت بیابم . آقا با ملاحت در پاسخ فرمودند: « البته فرصت را از شما نگرفته اند هنوز امکان شهادت هست!. » که حضار با هم تبسمی کردند .

در این مجلس بی ریا چای و شیرینی آورده و تعارف کردیم، اما آقا فقط همان یک استکان چای را نوش جان فرمود . به اینجای بحث که رسید، آق بابایم حالا که تصویر شهید مسعود ، فرزند عزیزش را در آغوشش گرفته و به سینه چسبانده بود، روبرویش گرفت و از روی قسمتی از وصیتنامه آن شهید والامقام که ذیل تصویر قاب شده بود، با بغضی که آکنده از درد فراق بود با صدایی حزین برای آقا و همه آن جمع صمیمی قرائت نمود :

« . . . به هر صورت ما رفتیم تا انتقام پهلوی شکسته حضرت زهرا (س) را بگیریم . ما رفتیم تا انتقام سر بریده سیدالشهداء را بگیریم . ما رفتیم تا علم ابوالفضل العباس را برافرازیم و شما هم در این راه زینب وار راه ما را ادامه دهید . دست از امام برندارید و او را تنها نگذارید . بهر صورت قدر این زمانه را بدانید و خدا را بارها و بارها شکر کنید که در این دوره واقعید و ذلت ابرقدرتها و قدرت و شوکت اسلام و کشور اسلامی را می بینید . . . »  که بسیار مورد توجه حضرت آقا واقع شد .

آق بابایم سپس ادامه داد ؛ آقا این تصویر مسعود من است که در کربلای ۴ در کسوت یک دانشجوی بسیجی به شهادت رسید و چهار ماه جنازه اش مفقود بود و من در سفر حج عمره و مکه بودم که خوابش را دیدم و یقین کردم که جنازه اش را خواهند یافت . به نیابتش محرم شدم و یک حج کامل عمره برایش بجا آوردم . در مراجعت به ایران ، پایین پله های هواپیما به من اطلاع دادند که پیکر مطهرش را یافته ایم ؛ احرامیش، لباس آخرتش شد و در گلستان شهدای شیراز به خاکش سپردیم  و یکی از حضار هم داستان ویژه ای که سبب تشخیص هویت جنازه شهید مسعود از روی لباس زیری که مادرش برایش دوخته بود را یادآوری کرد . داماد پدرم هم ادامه داد و گفت که به مسئولین باید تذکر داده شود که به مشکلات مردم بیشتر برسند، حتی در فرمهایی که بر روی نامه های مردم به ریاست جمهوری می گذارند اشاره ای کرد که متاسفانه برخی مسئولین کم توجهی دارند.


قرآن اهدایی مقام معظم رهبری
مزین به دست خط ایشان

ثانیه ها به تندی می گذشتند و حضرت آقا احوال همه خانواده ، پسرها ، دخترها ، دامادها و . . . را با تبسم پرسیدند . یکی از همراهانشان را صدا زدند که قرآنی بیاورند . برگ اول قرآن را به دستخط مبارک خودشان، توشیح یادبود فرموده و به       آق بابایم هدیه دادند . آقا به مادر بزرگم یک سکه بهار آزادیبه یادبود

 تقدیم فرمود و گفت این البته هدیه ناقابلی از طرف ماست . من هم که زبانم با بهت قفل شده بود اما عموی پدرم بدادم رسید و گفت که در فرودگاه به حمید قول چفیه داده بودید و برای من طلب چفیه از آقا نمود که آقا به دوش مبارکشان دست کشیده و متوجه شدند که چفیه بر دوش ندارند . گویا مومن دیگری موفق تر از من بوده اما از همراهانشان درخواست یک چفیه کردند ، آنرا به صورت مبارکشان نزدیک کردند و در آن ذکری خوانده و به من دادند . من که سرمست از چفیه ام بودم بی اختیار پایین پای صندلی آقا نشستم و سرم را به پای مبارکشان تکیه دادم . در این حال حزین بودم که آقا دست مبارکش را بر سر من کشید و من آهسته بلند شدم و عقب عقب به جای خودم بازگشتم . اما

در این بین پسر عمه ام، سید محمد، که کودکی ۸ ساله بود خود را به صندلی آقا چسباند و با لحن ساده و کودکانه خود گفت: آقا اجازه می دهید من یک چیزی به شما بدهم ؟! . آقا با تبسم به او گفتند: «من یک چیزی به شما بدهم؟! .» سید محمد تاکید کرد ، من می خواهم بدهم . تا تایید را از آقا گرفت به سرعت رفت و برگشت و انگشتری را که در سفر مشهد به صد ذوق برای انگشتان کودکانه اش خریده بودند را به آقا هدیه داد و حضرت آقا هم با تبسمی شیرین، انگشتر را به انگشت مبارک خود کرده و از او تشکر کردند . یک چفیه هم که در منزل همیشه مورد استفاده آق بابایم بود را هم تبرک فرموده و به سید محمد دادند.درم یک قرآن برای پدرم که غایب مجلس بود خواست که حضرت آقا با تبسم فرمودند، قرآنی بیاورند و از ایشان درخواست کرد که آنرا امضاء نمایند . در این هنگام، آقا سر مبارکشان را به نرمی چرخاندند و با تبسمی شیرین زمزمه وار فرمودند : دارم می نویسم ، دارم می نویسم!. و قرآن سومی را هم به درخواست شوهر عمه ام ، برای ایشان امضاء و هدیه فرمودند .

همه حضار سرمست از حال و هوای مجلس موانست با نائب امام زمانشان بودند و من دیگر دل توی دلم نیست که آقا دارند اذن خروج می خواهند . آق بابایم که در همان ایام او را هر روز برای شیمی درمانی به بیمارستان نمازی شیراز می بردند و قبل از جلسه به سختی و با عصا راه می رفت، به یکباره بدون عصا بلند شده بود و مثل پروانه ای که گرد شمع می گردد، دور و بر آقا می گشت و شادمان بود از این حضور . انگار خداوند یک جان دوباره ای به ایشان داده بود ، مادر بزرگم از این صحنه آنقدر شگفت زده شده بود که به من گفت بروید زیر بغل آق بابایتان را بگیرید نکند خدای ناکرده به زمین بیافتند ، اما همه مطمئن بودیم که نفس قدسی حضرت آقا کار خودش را کرده بود .

آق بابایم تعارف کرد ،که آقا بمانید شام ساده ای تدارک دیده اند که آقا عذرخواهی فرموده و خداحافظی کردند . حالا من و مادرم و عمه بلافاصله در آشپزخانه شامی که شیرازی ها آنرا « دوپیازه‌ی آلو » می نامند با نان به صورت لقمه هایی درآورده و به همراهان پشت سر آقا می دادیم و آق بابایم هم به ما ملحق شد و تند تند لقمه می پیچید و به همراهان تا آنجا که مجال بود رساند . من ، آمدم دم در و ایستاده بودم و نگاه کردم به آخرین ماشینی که از کوچه‌ی ما خارج شد .

حالا شب هنگام است . در تاریک و روشنای کوچه، نگاه به انتهای افق کوچه کردم و هنوز که هنوز است و سالها هم گذشته ، گاهگاهی به این کوچه خیره ام و به یاد آن نسیم آسمانی که خوش آمد و دقایقی به خرمی ماند و به خیر رفت می افتم و حسرت می خورم که عجب زمان زود می گذرد و حظ ما زمینی ها از لحظات آسمانی اش چقدر کم توشه گرفته ، چقدر فقیر است چنته ما . خدایا ، محبوبا ، تا ظهور دولت یار ، به آن حبیب و رهبر ما، سلامتی و طول عمر باعزت عنایت بفرما.

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ؛ هرکجا هست خدایا به سلامت دارش .

الهم عجل لولیک الفرج

الهم الحفظ قائدنا الامام خامنه ای

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>