« خط خون »

به نام خدای حسین

شعری که اباشهید دکتر حاج محمد حسن طاهری به آن علاقه داشت .

«  خط خون  »

درختان را دوست می دارم
که به احترام تو قیام کرده اند
و آب را
که مهر مادر توست

خون تو شرف راسرخگون کرده است
شفق آئینه دار نجابتت و فلق معراجی که تو در آن نماز صبح شهادت گذاردی

شمشیری که بر گلوی تو آمد هر چیز و همه چیز را در کائنات به دو پاره کرد :
هر چه در سوی تو؛ حسینی شد و دیگر سو یزیدی.

اینک مائیم وسنگها ؛
مائیم و آبها ؛
درختان ؛ کوهساران ؛
جویباران ؛ بیشه زاران که برخی یزیدی اند و گرنه حسینی

خونی که از گلوی تو تراوید هر چیز و همه چیز را به دو پاره کرد
در رنگ ؛ اینک هر چیز یا سرخ است یا حسینی نیست

آه ای مرگ تو معیار ؛
مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت و آن را بی قدر کرد
که مردنی چنین ، غبطه بزرگ زندگانی شد
خونت با خونبهایت حقیقت ، در یک تراز ایستاد
و عزمت
ضامن دوام جهان شد که جهان با دروغ می پاشد و خون تو امضای راستی است

تو را باید در راستی دید و در گیاه آن هنگام که می روید ودر آب آن هنگام که می نوشاند ؛
در سنگ چو ایستادگی است ؛ در شمشمیر آن زمان که می شکافد و در شیر که می خروشد ؛
در شفق که گلگون است ؛ در فلق که خنده خون است ؛
در خواستن؛ برخاستن ؛ تو را باید در شفق دید ؛
در گل بوئید ؛ تو را باید از خورشید خواست ؛
در سحر جست ؛ از شب شکوفاند ؛ با بذر پاشاند ؛ با باد پاشید ؛ در خوشه ها چید ؛
تو را باید تنها در خدا دید….

هر کس هرگاه دست خویش از گریبان حقیقت برون آورد
خون تو از سر انگشتانش تراواست. ابدیت آئینه ایست پیش روی قامت رسای تو در عزم.

آفتاب لایق نیست و گر نه می گفتم جرقه نگاه توست.

تو تنهاتر از شجاعت در گوشه روشن وجدان تاریخ ایستاده ای به پاسداری از حقیقت ؛
و صداقت شیرینترین لبخند بر لبان اراده توست

چندان تناوری و بلند
که به هنگام تماشا کلاه از سر کودک عقل می افتد

در تالابی از خون خویش در گذرگه تاریخ ایستاده ای
با جامی از فرهنگ وبشریت رهگذار را می آشامانی – هر کس که تشنه شهادت است -.

نام تو خواب را بر هم می زند
آب را توفان می کند
کلامت قانون است
خرد در مصاف عزم تو جنون ؛ تنها واژه تو خون است خون،  ای خدای خون….

مرگ در پنجه تو زبون تر از مگسی است که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند
و یزید
بهانه ای دستمال کثیفی که خلط ستم را در آن تف کرده اند و در زباله تاریخ افکنده اند.

یزید کلمه نبود  دروغ بود

زالوئی درشت که اکسیژن هوا را می مکید
مخنثی که تهمت مردی بود
بوزینه ای با گناهی درشت
سرقت نام انسان

و سلام بر تو …
سلام بر تو سلام بر تو که مظلوم ترینی نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند
بل از این رو که دشمنت این است

مرگ سرخت نه تنها نام یزید را شکست و کلمه ستم را بی سیرت کرد
که فوج کلام را نیز در هم می شکند
هیچ کلام بشری نیست که در مصاف تو نشکند
ای شیر شکن؛ خون تو در بستری از آن سوی کلام ؛ فراسوی تاریخ
بیرون از راستای زمان می گذرد

خون تو در متن خدا جاری است.

یا ذبیح الله

تو اسماعیل گزیده زمانی و رویای به حقیقت پیوسته ابراهیم .
کربلا میقات توست و محرم میعاد عشق
تو نخستین کس که ایام حج را به چهل روز کشاندی « واتممناها بعشر»

آه که در حسرت فهم این نکته خواهم سوخت
که حج نیمه تمام را در استلام حجر وانهادی و با بوسه بر خنجر تمام کردی .

مرگ تو مبدا تاریخ عشق
آغاز رنگ سرخ ؛ معیار زندگی است .
خط با خون تو آغاز می شود
از آن زمان که تو ایستادی دین راه افتاد و چون فرو افتادی حق برخاست .
تو شکستی و راستی درست شد و از روانه خون تو بنیان ستم سست شد .

در پائیز مرگ تو،  بهاری جاودانه جاری است
گیاه روئید ؛ درخت بالید ؛ و هیچ شاخه نیست که شکوفه سرخ ندارد
و اگر ندارد شاخه نیست هیزمی است ناروا بر درخت مانده .

تو راز مرگ را گشودی و کدام گره با ناخن عزم تو باز نمی شود؟….

ای نگاهت سلسله تفاسیر ؛ وزنه خاک و پشتوانه افلاک ؛ کجای خدا در تو جاریست که از لبانت آیه می تراود؟

عجبا از تو!؛ عجبا ؛ حیرانی مرا با تو پایانی نیست! چگونه با انگشتانه ای از کلمات ، اقیانوسی را می توان پیمانه کرد؟….

یا ثار الله !

آن باغ مینوی که تو در آن صحرای تفتیده کاشتی ؛ با میوه های سرخ ؛ با نهرهای جاری خوناب ؛ با بوته های سرخ شهادت ،  وآن سروهای سبز دلاوری ،  باغی است که باید با چشم های عشق دید: اکبر را صنوبر را بوفضائل را ….

حر: شخص نیست، فضیلتی است از توشه بار کاروان مهر جدا مانده؛ آنسوی رود پیوستن وکلام و نگاه تو پلی است که آدمی را به خویش باز می گرداند وتوشه را به کاروان…

وام دامنت؛ جمجمه های عاریه را در حسرت پناه یافتن مشتعل می کند ؛ از غبطه سر گلگون حر که بر دامن توست!

ای قتیل!

بعد از تو خوبی سرخ است و گریه ، سوگ خنجر
وغمت توشه سفر به ناکجا آباد و رد خونت راهی است که راست به خدا می رود

تو از قبیله خونی و ما ازتبار خون

خون تو در شن فرو شد و از سنگ جوشید…

ای باغ بینش ، ستم دشمنی زیباتر از تو نداشت و مظلوم یاوری آشناتر از تو

تو کلاس فشرده تاریخی

کربلای تو مصاف نیست منظومه بزرگ هستی است ، طواف است

پایان سخن ،  پایان من است

تو انتها نداری …

شاعر :  دکتر موسوی گرمارودی

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>