بازم لبخند….

مسعود نابغه ای بود که با کوتاهترین راه عارف و عاشق شد.آرامشی که در روح بزرگ او بود همیشه قوت قلب ما بود. لبخندهای فراموش نشدنیش به دل مینشست ومصاحبت با او باعث آرامش دل بود.
زمانی که آخرین وداعو با او داشتم هرگز تصور نمیکردم کسی توان دور کردنشو از جمعمان داشته باشه !!!بازم لبخند….
بله دوباره لبخندش این باورو که او کجا داره میره و به چه منظوری اینگونه محکم گام برمیداره رو ازم گرفت.
مسعود تنها رفت…!!! اما با قلبی آرام واستوار اون موقع من مسعودو مثل کوه بزرگ و پا بر جا میدیدم و خودمو درمقابل او
حقیرو حقیرتر . با اینکه قبل از اون جنگو تجربه کرده بودم مثل کودکی بودم در مقابل یک فرمانده بزرگ!!
وقتی رفت خبری از بدرقه نبود وجالب این بود که خیلی راضی بنظر میرسید طوری که احساسم به من میگفت تو هم زیادی هسی و زودتر رفع زحمت کن . اما تا سوار ماشین نشد ونرفت نتونستم ولش کنم. عجیب بود تو ماشینم کس دیگری غیر از خودش نبود!!!!! فقط مسعود. بازم لبخند…..

م.حدائق

یک نظر

  1. برادرم! بازم لبخند شهید مسعود رو خواهیم دید، اما دربهشت. اگر تردید داری راهتو عوض کن برو تو راهی که به بهشت بره!! هر چی داریم از همون لبخنده!!

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>