خانه ---» با کاروان شهیدان... ---» شهيد حسين مشفق ---» شهید حسین مشفق

شهید حسین مشفق

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگینامه سردار سرافراز اسلام ، شهید حسین مشفق

در عاشورای حسینی سال ۱۳۴۳ کودکی در خانواده ای مذهبی در شیراز دیده به جهان گشود که او را به عشق آقا ابا عبدالله، حسین نامیدند.

حسین از ابتدای کودکی دارای هوشی سرشار و استعدادی کم نظیر بود و همواره دارای صورتی بشاش و خندان بود و برخلاف سایر کودکان کمتر گریه می کرد و بسیار کنجکاو و با فهم بود.

حسین دوران کودکی را در جوار بارگاه نورانی شاه چراغ احمد ابن موسی(ع) گذراند و به یمن این مؤانست، وجود سراسر نور او در چشمه آفتاب این وجود مقدس تطهیر یافت.

شهید مشفق پس از گذراندن دوران ابتدایی و راهنمایی، دوره متوسطه را در رشته مکانیک عمومی (تراش) ادامه داد. دومین سال تحصیل او (۱۳۵۷) در هنرستان میثم شیراز، با ایام پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی مقارن بود.

وی با وجود سن کم (۱۴ سال) در تظاهرات و راهپیمایی ها حضوری فعال داشت.

پس از پیروزی انقلاب به دلایلی از ادامه تحصیل باز ماند و شور و شوقی که در وجود او به صورت آتشفشانی جوشان، غلیان داشت، او را به صفوف توفنده نیروهای سپاه پاسداران پیوند داد و به عضویت این نیروی خود جوش مردمی در آمد؛ که در واقع این نقطه عطفی در مسیر زندگی وی بود و انگیزه ای جز عشق به شهادت و ادای دین به اسلام را در بر نداشت.

وی پس از گذراندن دوران آموزش، در واحد عملیات سپاه شیراز مشغول به خدمت شد و یکی از برادران با استعداد، شجاع، لایق و کاردان آن واحد به حساب می آمد.

زندگی وی پس از ورودش به سپاه، سراسر مبارزه شد. او در سپاه کار نمی کرد، او با سپاه زندگی می کرد. در طول ۴ سالی که او در سپاه و جبهه حضور داشت، خوانواده اش می گویند کل ساعاتی که او در منزل و در جمع خانواده بود از یک ماه تجاوز نمی کند، دوستانش از روی مزاح به او می گفتند: «حسین مگر تو خانه و زندگی نداری که همیشه اینجا هستی؟» و وقتی با اعتراض خانواده روبرو می شد می گفت: «می خواهم شماها عادت کنید که اگر دیگر برنگشتم به شما سخت نگذرد».

هیچ وقت در مورد اینکه در سپاه چه می گذرد و چه کار می کند، کوچکترین حرفی نمی زد و براستی که سینه او قبرستان اسرارش بود.

دوستانش نقل می کنند:

وی در کلیه مبارزات شهری و درگیری هایی که بین امت حزب الله و منافقین روی می داد، جزو اولین نفرات پاسدار بود که در صحنه حاضر می گشت و با شجاعتی خاص به مبارزه علیه خصم می پرداخت. شهید مشفق در جریان تروریسم منافقین و درگیریهای نیروهای مذهبی با این کوردلان خودفریفته، حضوری چشمگیر داشت، به نحوی که بارها مورد ضرب و شتم و سوء قصد این نوادگان شیطان قرار گرفت.

مدتی نیز محافظ شهید دستغیب و دیگر شخصیت های استان بود، و مدتی هم در ستاد مبارزه با منکرات سپاه به سرکوبی فروشندگان مواد مخدر و افراد یاغی و آشوب طلب پرداخت.

دوستان و همرزمان او هرگز خاطره جانفشانیها و تلاشهای مخلصانه او را در دفاع از آرمانهای نظام مقدس اسلامی از یاد نخواهند برد.

شروع جنگ تحمیلی، آغاز دوره نوینی از مبارزات این سرباز غیور و این بسیجی خستگی ناپذیر بود. شهید در طول مدت حضور در جبهه های نبرد با مسؤولیت های مختلف در عملیات های ثامن الائمه، فتح المبین، طریق القدس، فکه، شوش، رمضان و… شرکت داشت و بیش از دو سال از عمرش را در جبه های حق علیه باطل بدنبال معشوق و گم شده خویش سپری نمود.

وی در حمله فکه از ناحیه پا به شدت زخمی شد، ولی خانواده را در جریان قرار نداد و بعد از ۱۷ روز بستری در یکی از بیمارستانهای شیراز، خانواده به طریقی از زخمی شدنش باخبر می شوند و وقتی به او می گویند که چرا ما را در جریان نگذاشتی، می گوید: «نخواستم ناراحت شوید».

با وجود اینکه دکتر وی یک ماه برای او مرخصی تعیین نموده بود، اما او پس از ۱۰ روز با پای لنگان راهی جبهه ها شد و در جواب به اعتراض خانواده گفت: «دوای پای من جبهه است و در آنجا پای من زودتر خوب می شود».

یکی از دوستانش درباره او چنین می گوید:

حسین مصداق واقعی آیه شریفه «و الذین معه اشداء علی الکفار و رحماء بینهم» بود؛ قلبی بسیار رئوف و مهربان داشت و دوستی بهتر از برادر برای من بود. من و اغلب دوستانش او را شهید زنده می دانستیم؛ زیرا شهادت در وجودش و چهره ملکوتی اش، همواره موج می زد و شخصی بود که همه می دانستند شهید می شود. او فرمانده ای لایق، دلسوز و کاردان بود که تجربیات بسیاری در زمینه جنگ و عملیات داشت؛ او در تخریب و خنثی کردن مین استاد و نمونه بود. او دریایی از معنویت بود حیف که ما دیر به خود آمدیم و نتوانستیم از محضرش بهره جوییم. حسین، نهال سبزی بود که در محرم ۴۳ جوانه زد و سالها بعد در محرم خونین دیگر گلهای سرخِ زخم بر پیکر نورانی اش شکفتن گرفت و در عاشورای سال ۶۱ در محور شرهانی آخرین زخم عاشقانه را به جان پذیرفت و مظلوم و تشنه لب همچون سرور خود آقا ابا عبدالله الحسین(ع) به میعاد نور و ستاره رفت و به دیدار حضرت دوست شتافت.

وصیتنامه سردار شهید حسن مشفق

بسم الله الرحمن الرحیم

«الذین آمنو و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئک هم الفائزون: آنان که ایمان آوردند و از وطن هجرت نمودند و در راه خدا با مال و جانشان جهاد کردند، آنها را را در نزد خدا مقام بلندی است و آنان بالخصوص رستگاران و سعادتمندان دو عالم اند». (سوره توبه آیه ۲۰)

«کسانی که به پروردگارشان ایمان آوردند و برای برقراری دین الله از دیارشان هجرت می کنند و برای بقاء و پایداری قرآن با جان و مالشان در راه خدا جهاد می کنند، بزرگترین درجه و مقام را نزد خداوند کریم دارند. آنچه از دنیا است فانی است و آنچه برای خدا تقدیم می گردد باقی و ابدی است و این شهدا زنده هستند در پیشگاه خدای تبارک و تعالی». (امام خمینی)

سپاس خداوند متعال را که یاری مان کرد که بتوانیم حکومت ضد خدایی  پهلوی را سرنگون و حکومت جمهوری اسللامی را بنیان سازیم.

با درود فراوان به روان پاک شهدای به خون خفته راه حق و قرآن و اسلام و با سلام به امام امت خمینی بت شکن.

چند سخنی را بعنوان وصیت نامه به روی کاغذ می آورم و این فقط قطره ای از دریای راز و نیازم است با شما ها که این وصیتنامه را می خوانید.

با سلام بر پدر و مادر عزیزم و برادران و خواهران، سخنم را آغاز می کنم. پدر و مادر عزیزم! اگر خداوند متعال کشته شدنم را شهادت در راه خویش قرار داد، از شما می خواهم که هیچ ناراحت نشوید و گریه نکنید، و اگر خواستید گریه کنید برای امام حسین علیه السلام گریه کنید. چون اگر برای من گریه کنید، دشمنان اسلام را خوشحال می کنید و بدانید راهی را که فرزندتان پیموده، راه امام حسین(ع) است و اگر می خواهید راه مرا ادامه دهید باید زینب وار عمل کنید و پیامم را، که همان پیام اسلام است، به گوش همه جهانیان برسانید، و اگر که می خواهید روح من شاد باشد گوش به حرف دشمنان اسلام ندهید و همیشه گوش به حرف امام امت خمینی بت شکن دهید که حرف او همانا گفته اسلام و قرآن است. به شما نصیحت می کنم که قرآن بخوانید و به آن عمل کنید و کسانی که با روحانیت مخالفت می کنند، مخالفت کنید؛ زیرا آنان دشمنان اسلام اند. و من هرگز کسانی را که ندانسته و نسنجیده سخنانی بر ضد جمهوری اسلامی می زنند را نخواهم بخشید، و آنان هستند که خون شهیدانمان را پایمال می کنند.

وصیت می نمایم که برادر کوچکم… را طوری تربیت کنید که در آیند ه فردی مثمر ثمر برای این انقلاب باشد.

پدر و مادر عزیزم! در طول این مدت زندگی نتوانستم دین خود را به شما ادا کنم، از شما می خواهم که حلالم کنید.

برادران و خواهرانم و اقوام و خویشان! هر کدام از من بدی دیدید حلالم کنید. با کشته شدنم همگی استوارتر و محکم تر باشید و راهتان را با اتکا به الله بپیمایید و از هیچ قدرتی نترسید؛ و هر قدرتی جز قدرت الله نابود شدنی است.

از کلیه ملت مسلمان ایران خصوصاً جوانان و نوجوانان می خواهم که مسجد ها را خالی نکنند تا به استکبار جهانی بفهمانیم که براستی از خون هر شهید صدها نفر به پا می خیزند و راه او را ادامه می دهند. و شعار همیشگی «خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار» یادتان نرود.

به امید پیروزی تمام مستضعفین جهان به رهبری امام خمینی و برقراری حکومت جهانی عدل حضرت مهدی(عج).

نابود باد استکبار جهانی به سرکردگی آمریکا و شوروی.

تا بانگ لااله الااالله و محمد رسول الله در جهان طنین نیافکند، مبارزه هست و تا مبارزه در هر کجای جهان علیه مستکبران هست، ما هم هستیم. (امام خمینی)

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر خفته ندانست، کیستند

ای مگس! عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

عِرض خود می بری و زحمت ما می داری

«خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار»

والسلام

حسین مشفق

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>