زندگینامه تا عروج

زندگینامه تا عروج ابا شهید زنده یاد دکتر حاج محمد حسن طاهری

به قلم : م طاهری

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت اول

تولدی مبارک :

در یک روز بهاری در پنجم فروردین سال ۱۳۱۰ شمسی ، مصادف با ایام میلاد امام الرئوف ، علی ابن موسی الرضا (علیه آلاف التحیه و الثناء) در ذی القعده ۱۳۴۹ قمری ، در خانواده ای مذهبی در شهر کازرون دیده به جهان گشود . پدر وی مرحوم حاج محمود طاهری بزاز و از کسبه متدین و معتمد بازار کازرون بود که همشهریان وی را همواره فردی امین ، مدیر و حافظ منافع ایشان می دانستند .

مرحوم حاج محمود طاهری ( بزرگ خاندان )

مادرش از بانوان فاضله و حکیم کازرون است که در عفت و فضل و طبابت قدیمیه زبانزد خاصه و عامه است .  او را محمد حسن نامیدند پدربزرگ وی (یا به لفظ کازرونی ها ؛ آبابا) مرحوم کربلایی چراغعلی بود که در بازار کازرون به شغل ملکی (گیوه) دوزی اشتغال داشت اما بواسطه بزرگ منشی و صفت ها والای جوانمردی و پهلوانی همواره از او به بزرگواری یاد می شد . آرامگاه مرحوم کربلایی چراغعلی در سر در ورودی ضلع جنوبی بهشت زهرای کازرون و در زیر پلکان آن قرار دارد .

 

سالهای کودکی :

سالهای کودکی مرحوم دکتر محمد حسن طاهری در شرایط سختی که رژیم فئودال رضاخان راه انداخته بود گذشت. رضاخان که با اراده انگلیس به‌قدرت رسیده بود، در ایران یکی از دهشت‌آورترین حکومت‌های استبدادی را که تا آن هنگام، کمتر به خود دیده بود، بر ایران حاکم ساخته بود.

روزهای اشغال متفقین در جنگ جهانی دوم :

جنگ دوم بین الملل در تیر ماه ۱۳۲۰ آغاز شد اما با این اوصاف اشغال ایران در روز سیاه و شوم سوم شهریور ۱۳۲۰ خیلی سریع و آسان تحقق یافت و بدین ترتیب متفقین ایران را علی رغم اعلام بی طرفی در جنگ اشغال کردند . ارتش شوروی از شمال و شرق و ارتش بریتانیا از جنوب و غرب به ایران حمله کردند . ارتش ایران در کمتر از سه روز کاملاً منهدم شد ، رضا شاه از سلطنت استعفا کرد و به جزیره موریس در آفریقای جنوبی تبعید شد و اواخر شهریور همان سال محمد رضا پهلوی ، با تمهیداتی که انگلیسیها برایش دیده بودند ، در مجلس ملی وقت ادای سوگند شاهی کرد .

محمد حسن خاطرات تلخی از روزهای اشغال متفقین علی رغم اینکه در سالهای ابتدایی درس می خواند را به همراه داشت. خاطراتش را که می شنیدی به خوبی به یکی از علتهای پختگی نفس و جلای روح او که سبب شکل گیری فرهنگ شدید قناعت و عدم اسراف در او بود را پی می بردی . او می گفت :

روزهای اشغال ایران در جنگ دوم جهانی

« جمعیت ۱۵ میلیون نفری آنروز ایران با مشکلات عظیمی روبرو بودند . جدا از اینکه حکومت منحوس پهلوی آبرویی برای ایران باقی نگذاشته بود و ارتش ایران کمتر از ۳ روز در مقابل ارتشهای انگلیس از جنوب و شوروی از شمال منهدم شد ، قحطی شدیدی همه ایران را فرا گرفته بود و شهر کازرون که به مناطق جنگی جنوب هم نزدیک بود از این اوضاع مستثنی نبود . ارتشهای اشغالگر باید سیر می شدند و از همین رو از هیچ گستاخی فروگذاری نمی کردند حتی روسها یکصدهزارتن غله را از ایران خارج کردند . قیمت نان تقریباً ده برابر شده بود و برای همان یک قطعه نان هم باید ساعتها در صف نانوایی در نوبت می ماندی و صدایت هم در نمی آمد ؛ اگر نان سوخته بود و گاهی همان نان سوخته هم به تو نمی رسید . تیفوس و مرگ ناشی از آن، امان از مردم بریده بود . درکازرون بود مردی خداپرست و مرید آیت الله کاشانی بود به نام مرحوم ناصردیوان کازرونی که مدعی مبارزه با اجنبی ها بود و به روایت پیرمردهای کازرون ، او را همان روزهای نخست اشغال ایران، انگلیسیها کشتند ، گر چه سندی هم از قصد خود باقی نگذاشتند »

به خاطر دارم ، در بحبوحه سالهای دفاع مقدس در سال ۱۳۶۴ روزی پدرم به یک صف نانوایی در شیراز که مردم به راحتی نان روزانه خود را ابتیاع می کردند ، نگاه کرد و آهی کشید و گفت :

« ای کاش مردم ما قدر این نان را بدانند که در زمان جنگ و تحریم اقتصادی ، با این قیمت ارزان و کیفیت خوب و براحتی تهیه می کنند . روزگاری در سالهای ۱۳۲۱ و ۱۳۲۲  تهیه یک قرص نان برابر زندگی بود و نبودش برابر مرگ! » .

مهندس رجبعلی طاهری برادر مرحوم دکتر طاهری ، در گوشه ای از خاطراتش در مصاحبه با هفته نامه شهر سبز به ایام سالهای اواخر جنگ اول ۱۳۲۳ و ۱۳۲۴ و نهضت قشقایی ها که با دوران اشغال انگلیسی ها در جنگ اول مصادف بود( که به سنه نهضتی مشهور شد )  ، در کازرون اشاره کرده :

« . . . به مسجد امام زاده کازرون که رسیدم دیدم جنازه سربازان را که در کنار گنبد استوانه ای امام زاده در خون غلطیده بودند، این جنازه ها را تا چند روزی بعد از حملات کسی جمع نکرد. از این نمونه در گوشه گوشه شهر بسیار بود که حکایت از این داشت که شب ها درگیری به اوج خود می رسد. درگیری ها دو سه شب ادامه داشت تا آن که شهر به دست ترکان افتاد.

ترکان در اطراف کازرون بر تل ها منزل کردند و چند روزی را ماندنی شدند. در این مدت مردم نیز پشت سر عشایر به ادارات می رفتند و ادارات را غارت می کردند.

از جمله اداراتی که در آن روز غارت شد اداره غله بود که مقادیر بسیار زیادی غله در آن انبار شده بود در حالی که مردم آه نداشتند که با ناله سودا کنند.

برادرم (مرحوم دکتر محمد حسن طاهری) که چند سالی از من بزرگتر بود از خانه بیرون رفته بود تا ببیند در شهر چه خبر است. وقتی برگشت برایمان تعریف کرد ، زمانی که برای حمله به یکی از ادارات می رفتیم که هواپیمای انگلیسی را بالای سر خود مشاهده کردم که بمبی را انداخت خود را بر زمین پرت کردم و در همان حال دیگران را خبر کردم. هنوز کامل روی زمین نخوابیده بودم که صدای انفجار بمب را شنیدم. وقتی سر بلند کردم دیدم بمب وسط آن جمع منفجر شده ، و بسیاری را مجروح نموده است. دست و پاها قطع شد و …

در ادامه تسخیر ادارات شهر ، من نیز یک بار در میان عده ای به ژاندارمری رفتم و خود توانستم با آن بچگیم تنها یک خشاب پر بردارم. آن چه در این زمان برای خودم عجیب بود بمباران مدام شهر توسط هواپیماهای انگلیسی بود. ترکان علی رغم همه ترسی که مردم از آن ها برداشته بودند ، کاری با مردم نداشتند و بعد از چند روز کازرون را به مقصد شیراز ترک کردند. . . »

 

عزمی جزم پس از خاتمه تحصیلات متوسطه :

محمد حسن طاهری ، در سال ۱۳۲۴ تحصیلات ششم ابتدایی خود را در دبستان جلوه کازرون به پایان رساند . جنگ دوم جهانی هم در بهار همان سال خاتمه یافته بود و در سال ۱۳۲۵ ، اولین کلاس متوسطه خود را یعنی کلاس هفتم در دبیرستان شاهپور در کازورن به پایان رساند و پس از آن راهی شیراز شد و در دبیرستان سلطانی واقع در محله قدیمی سرباغ ، نام نویسی کرد . وی کلاس هشتم را به تنهایی در شیراز سپری کرد و در این مدت در کاروانسرای شیخ نصر در محله سر باغ [۱] ، نزدیک سه راه احمدی روبروی مسجد آقا احمد ، سکونت داشت.

محله سرباغ در کنار محله باغ عضدی از محلات قدیم شیراز

مرحوم حاج محمود طاهری پدر بزرگوار حاج محمد حسن که در کازرون به شغل بزازی اشتغال داشت ، در کاروانسرای شیخ نصر، حجره ای در اختیار داشت . محمد حسن در همان حجره‌ی مذکور سکونت کرد و به تنهایی درس خواند و امور خود را خود انجام داد . البته پدر و یا سایر اعضای خانواده هم گاهگاهی به دیدنش آمده و غذای مختصری برایش می آوردند .

چند ماهی بدین منوال گذشت . مادر محمد حسن که تاب و تحمل دوری پسر را نداشت به پدر اصرار کرد که باید در کنار پسرش در شیراز باشد . این شد که مرحوم حاج محمود ، خانه را در کازرون فروخت و به شیراز نقل مکان کرد . آنها خانه ای را در نزدیکی همان محله سرباغ در محله سنگ سیاه خریداری کردند با مساحتی کمتر از ۲۰۰ متر . حالا پدر ومادر و یک برادر و یک خواهر در کنار او بودند .

سالهای نهم و دهم دبیرستان بدین منوال در کنار اهل خانواده گذشت و همین آرامش روحی بواسطه نفس پدر و مادر سبب شد تا در این دو سال محمد حسن نمره اول شهرستان شود. تا اینکه مادرش دچار بیماری شد و طفلی که در رحم داشت را سقط نمود و پس از ضعف شدید جسمی و روحی نگران شده و دوباره خواست تا از شیراز نقل مکان کرده و به کازرون مراجعت کنند . پدر ، به رعایت حال همسر ، منزل را در شیراز فروخت و در کازرون در محله امامزاده خانه ای با قیمت ۱۰۰۰۰ تومان خرید ، خانه ای که تا سالهای بعد ماند و محور بسیاری از خاطرات بعدی خانواده شد .

دوباره محمد حسن تنها شد اما اینبار برادر کوچکش رجبعلی که از او پنج سال کوچکتر بود را در شیراز در همان حجره کاروانسرای شیخ نصر در کنار خود داشت . او کلاس یازده را می خواند و رجبعلی مشغول به تحصیل درکلاس پنجم ابتدایی . مهندس رجبعلی طاهری وقتی به خاطراتش مراجعه می کند، می گوید : « مرحوم دکتر، به واقع برایم هم برادر بود، هم مادر ، هم پدر و هم معلم! بود و اینچنین استدلال می کند که برادرم بود به حکم شرع و رابطه خونی و همه خوبیها و حمایتهای یک برادر را برایم داشت، مادرم بود چرا که راه و رسم چرخاندان زندگی را آنهم در تنهایی تعلیمم داد و حتی تا طبخ غذا را تعلیمم داد و در ایام بیماری تیماری ام کرد و پدرم بود که مرا مراقبت نمود و معلمم بود که بسیار فضائل از او آموختم و در دروسم بسیار کمکم داد . . .  »

در آن سالها به کسی که موفق به اتمام کلاس یازده یا همان پنجم متوسطه می شد ، « دیپلم علمی » ارائه می شد و پس از آن با طی نمودن کلاس ششم دبیرستان یا متوسطه یا همان کلاس دوازده به یکی از این سه رشته ادبی ، ریاضی یا طبیعی دیپلم می دادند . محمد حسن برای اخذ دیپلم طبیعی راهی دبیرستان حیات شیراز شد و در سال ۱۳۳۰ موفق به اخذ دیپلم طبیعی شد .

ادامه دارد . . . 

—————————————————————————-

[۱] « محله سر باغ » ( منبع – دانشنامه ویکی پدیا ) : نام یکی از محله‌های شیراز قدیم است که در ضلع قبله‌ی مسجد نو ( شهداء ) یعنی جنوب و جنوب غربی آن گسترده بوده است . این محله، محله‌ای بوده که در مجاورت باغ عضدی قرار داشت و به محله‌ی سنگ سیاه، محله‌ی درب مسجد، محله سردزک و محله‌ی میدان شاه محدود بوده است. این باغ به دستور عضدالدوله دیلمی ساخته شده بود. در کنار این باغ، خانه‌هایی ساخته شد و محله سرباغ به وجود آمد، ولی بعداً و در طول زمان، این باغ از رونق افتاد و به صورت اراضی محدودتری تقسیم شد و هم اکنون اثری از آن بر جا نیست و به جای آن ساختمان‌هایی را پدید آورده‌اند .

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>