خاطراتی از یوم الله ۱۵ خرداد

به نام خدا

. . . سال ۱۳۳۰ که کلاس ششم متوسطه بودم ، مقارن بود با شکلگیری نهضت ملی شدن نفت. در آن زمان به تبعیت نهضت ملی شدن نفت و در برابر جریانهای حزب توده و کمونیستها یک سری فعالیتهای دانش آموزی به وجود آمده بود.

در آن زمان حزب توده فعالیت شدیدی برای تجمع نیروهایش داشت و گروه اقلیت جبهه ملی نیز در مجلس فعال بود. مرحوم آیت‌الله کاشانی هم در میان طبقه مذهبی جامعه نفوذ کاملی داشت. در شیراز هم مرحوم آیت‌الله محلاتی و علمای دیگری چون مرحوم آیت‌الله فال اسیری و شهید آیت‌الله دستغیب این جریان را همراهی می کردند. البته عده دیگری هم یا ساکت بودند و یا این که در مقابل جریان قرار داشتند، که این به نفع حرکت ( نهضت ملی شدن نفت ) نبود. سرانجام کوششهای مردم ایران منجر به پیروزی ملی شدن صنعت نفت و بیرون راندن استعمار انگلستان از ایران شد ، اما به خاطر اختلاف و فراقی که میان احساسات مذهبی و احساسات ملی بوجود آمد سرانجام موجبات شکست این نهضت فراهم شد.

من خود شاهد چگونگی این شکست در کودتای ۲۸ مرداد بودم . در آن زمان بنده در دانشکده افسری دوران وظیفه ام را در پادگان اقدسیه می گذارندم. در دو مرحله نیروهای کادر ثابت را برای ماموریت از پادگان اقدسیه خارج کردند و برای این منظور از نیروهای دانشجو ( وظیفه ) استفاده نکردند .

در آن زمان نخست وزیر وقت دکتر مصدق ، در منزلش مملکت را اداره می کرد. یک عده اوباش راه افتادند و به میدان بهارستان رفتند و روزنامه « باختر امروز » را که به وسیله مرحوم دکتر حسین فاطمی اداره می شد، به آتش کشیدند و بعد به سمت ایستگاه رادیو راه افتادند. عده ای از دانشکده افسری اقدسیه برای محافظت ایستگاه رادیو از قبل به آنجا رفته بودند. اما بالاخره ایستگاه رادیو و روزنامه ها به وسیله آن اوباش اشغال شد و شعار دادند که : دولت سقوط کرده و مصدق فرار کرده است. تا سرانجام سپهبد زاهدی مسلط شد و عواملش تمام قسمتهای حساس مملکت را در دست گرفتند . و به این ترتیب با کودتای ۲۸ مرداد آمریکا بر ایران مسلط شد . با عقد قرارداد « امینی پیچ » تمام اختیارات نفت و مملکت به دست کودتاچیان افتاد و مستشاران آمریکایی در تمام قسمتهای حکومت ، ارتش ، آموزش و پرورش ، دانشگاهها و مجامع فرهنگی رسوخ کردند.

بعدها در سال ۱۳۴۱ در زمینه کشاورزی و اقتصادی نیز از طریق اصلاحات اراضی وارد عمل شدند.

مبارزات ما در طول دوران دانشجویی در دانشکده پزشکی ادامه یافت و در جمع روحانیون نیز جلساتی در منزل برگزار می شد و بچه های فعال دانشکده که جنبه های سیاسی و مذهبی داشتند دور هم جمع می شدند. ( در نتیجه ) با این جماعت ما توانستیم یک اعتصاب دانشجویی ترتیب بدهیم و دانشکده را تعطیل کنیم. به یاد دارم که در دانشکده پزشکی با عده ای از دانشجویان تحصن کردیم و شب تا صبح در یکی از ساختمانهای دانشکده ماندیم . شهربانی و ساواک به کمک ایادی‌اش می‌خواست این اعتصاب و تحصن را به هم بزند. در آن شب خوب به خاطر دارم که نوبت کشیک در بیمارستان نداشتم، ولی به عنوان کشیک ماندم و یک روپوش بزرگی پوشیدم که به اصطلاح از قیافه ام بزرگتر بود و در جیبهای روپوشم مقداری نان و غذا و خوردنیهای دیگری را پنهان کرده بودم، طوری که کاملاً از زیر روپوش باد کرده بود، این خوراکیها را به متحصنین می‌رساندم . ( رجوع شود به گزارش ساواک از اعتصاب مورخ  ۱۸/۱۱/۱۳۳۹ ) آن روز از طریق تلفن با منزل مرحوم آیت‌الله محلاتی تماس داشتم و گزارش اوضاع و احوال دانشگاه را به ایشان می دادم. البته وقتی مردم متوجه شدند دانشجویان تحصن کرده اند غذاهای بسته بندی شده ای نظیر ساندویچ به داخل محوطه می فرستادند.

یک حرکت دانشجویی دیگری هم در آن زمان شکل گرفت و آن تظاهرات دانشجویان علیه ( پیمان ) سنتو بود. در آن زمان یک کنفرانس پزشکی تحت عنوان « بیماریهای گرمسیری » توسط پزشکان مراکز علمی سنتو برگزار شده بود و در سردر دانشکده پزشکی پرچمهای سنتو را نصب کرده بودند . دانشجویان که نسبت به این پرچمها اعتراض داشتند تظاهراتی برپا کردند و خواستار برچیدن پرچمها از سردر دانشکده پزشکی شدند . درآن زمان من مسئول انجمن اسلامی دانشجویان بودم و برغم تلاشی که برای شناخته نشدن خود کردم در این ماجرا شناسایی شدم. آن روز عده ای از دانشجویان که از عناصر چپ و از طرفداران حزب توده بودند از راه پله به سمت پشت بام رفتند تا پرچمها را پایین بیاورند، من دیدم که این حرکت مقبول دانشجویان نیست و با همان لباس انترنی که پوشیده بودم بالا رفتم و جلو اقدام آنها را گرفتم و با صدای بلند، دانشجویان را ساکت کردم و گفتم که این اقدام  کار کوچکی است ، بهتر این است که ما از اولیاء دانشگاه بخواهیم که خودشان پرچم را پایین بیاورند . دانشجویان موافقت کردند و بدین ترتیب ساواک من را شناسایی کرد و در یکی از گزارشاتی که از پرونده ام در ساواک بعد از انقلاب به دستم رسید به اینموضوع اشاره شده است که : « . . . محمد حسن طاهری یکی از محرکین اعتصاب دانشکده پزشکی شیراز است ، نامبرده در حال حاضر عضو انجمن اسلامی دانشجویان نیز می باشد و . . . » ( رجوع کنید به اسناد ساواک ) بعد از این ماجرا هنگامی که می خواستم در وزارت بهداری استخدام شوم موافقت نکردند و حتی وقتی که منطقه (محروم) لارستان را – که شهر دور افتاده ای بود – انتخاب کردم با آن هم مخالفت و مانع استخدام من شدند تا این که سرانجام در شهرستان کازرون به شغل طبابت مشغول شدم .

در دوران طبابتم در شهر کازرون باز هم وارد جریانهای ملی – مذهبی شدم که عمدتاً این حرکتها قبل از پانزده خرداد بود و بعد از آن نیز ادامه یافت .

به خاطر دارم زمانی که حضرت امام خمینی در قم سخنرانی می کردند، نوار صحبتهای ایشان را در کازرون تکثیر و پخش می‌کردیم ، به طوری که بیانات و اهداف امام در کازرون همه گیر شده بود و مردم مجذوب سخنان ایشان شده بودند. در همان سال (۱۳۴۱ ) در کازرون جشنی برپا شد و این جشن با عکسهای امام خمینی آذین بندی شد و بنده هم یک عکس در مطب ، بالای سر خودم نصب کردم . حکومت نسبت به برپایی این جشن حساس شده بود و در صدد شناسایی و دستگیری افرادی بود که این جشن را ترتیب داده بودند. بنده هم نوعاً در مقدمات و راه اندازی این جشن شرکت داشتم و به همین دلیل مطب من مورد توجه‌شان قرار گرفت . از شیراز معاون بهداری وقت که آقایی به نام دکتر شیرازی بود به مطب من مراجعه کرد و تحت این عنوان که : اینجا مطب است، اما شما آن را به صورت یک بیمارستان درآورده اید و در اتاقهای آن مریض را بستری می کنید، به من اعتراض کرد و بر من فشار آورد که در همین زمینه نیز در بخشی از گزارشهایی که از ساواک ( بعد از پیروزی انقلاب ) به دست من رسیده ، آمده است که : « . . . دکتر طاهری به طور آزاد در شهر کازرون به طبابت مشغول است و در گذشته نامه هایی به روحانیون شیراز نوشته و طرفداری از آقای خمینی می نموده است . . . نامبرده مدتی است که با روحانیون رفت و آمد می کند . مامورین مطب وی را تحت نظر گرفته اند و مشاهده نموده اند که عکس آقای خمینی را بالای سر خود نصب و با عناوین مختلف از ایشان تبلیغ می کند . به وسیله مامورین به وی ابلاغ شده است که عکس آقای خمینی را بردارد، اما وی اظهار داشته است که این مرد بزرگی است و پیشوای ماست و نصب عکس وی اشکالی ندارد . . . » ( رجوع کنید به گزارش ساواک )

سال ۱۳۴۱ که انتخابات بود، با عده ای از دوستان همفکر از جمله برادر حاج نعمت الله تقاء ، نقش واریان و جناح، برنامه ای ترتیب دادیم که مردم از ماهیت انتخابات آگاه شوند و در آن شرکت نکنند ؛ که در این رابطه باز هم گزارشی در پرونده بنده مندرج است‌ : « . . . آقای دکتر طاهری بعد از دستگیری برادرش مهندس رجبعلی طاهری، نوارهای آقای خمینی را از کازرون به شیراز می آورد و در باغچه‌ی بالای ( دروازه ) قرآن به روی ضبط صوت قرار می دهد و عده ای را به منظور استماع مطالب، دور هم جممع می کند و سپس نوار مربوطه را به کازرون باز می گرداند . دکتر طاهری دائماً از سیاست بحث می کند و از جمله، اخیراً اظهار داشته است که اسرائیل برای کوبیدن اعراب از کمکهای ایران برخوردار است و گاهی رادیو شایع می کند که ایران پشتیبان اعراب است ( این اقدام ) ظاهرسازی است. شاه برای گرفتن دستور و کسب تکلیف ناچار است که دائماً . . . »

قبل از پانزده خرداد حضرت آیت الله طالقانی را به همراه عده ای دیگر به زندان برازجان انتقال دادند که آقای مهندس بازرگان، دکتر سحابی و دکتر شیبانی از آن جمله بودند. من که متوجه شدم آنها در زحمت هستند با کمک عده ای از دوستان برازجانی نیازمندیهای آنها را تامین می کردیم و به زندان می رساندیم و هنگامی که اطلاع پیدا کردم آنها خصوصاً از لحاظ جسمانی تحت فشار هستند، به مشهد رفتم و با آیت‌الله میلانی تماس گرفتم و مشکلات آنها را با ایشان در میان گذاشتم تا اقدامی برای آنها صورت بگیرد و از زندان برازجان به محل دیگری منتقل شوند .

در خصوص اصلاحات ارضی که آمریکا قصد داشت به طور کلی وابستگی اقتصادی در ایران ایجاد شود ، مبارزاتی علیه آن انجام شد که از آن جمله فعالیت آیت‌الله محلاتی در شیراز بود . به خاطر دارم زمانی که در کازرون بودم ، آیت‌الله محلاتی رضوان‌الله تعالی علیه ، نامه ای نوشته بودند که به وسیله یک نفر به کازرون فرستاده شد و در جلسه ای در کازرون نامه مطرح شد . مخاطب نامه حبیب الله شهبازی بود . شهبازی یکی از سران عشایر کوهمره سرخی بود که یک حرکت ضد دولتی به وجود آورده بود . البته در آن زمان در یاسوج و بویراحمد هم فردی به نام ( ناصر ) طاهری علیه دولت دست به تحرکاتی زده بود و در نورآباد ممسنی هم جریان مشابهی شکل گرفته بود که جمع این حرکتهای ضد اصلاحات ارضی ، مزاحمتهایی برای دولت به وجود آورد . این جریان که از کوهمره سرخی شروع شد به سمت نورآباد و از آنجا به یاسوج کشانده شد و کازرون هم در مسیر این حوادث قرار گرفت . البته برخی از این جریانهای عشایری اصالت ملی و مذهبی نداشت و کمکهای آیت‌الله محلاتی ( به این دسته از حرکتهای عشایری ) غیرمستقیم بود. به خاطر دارم زمانی یک تیپ از سربازان کازرون به سمت بویراحمد و یاسوج میرفتند. در این مسیر تنگه « تامرادی » واقع است که از طریق جاده نورآباد ممسنی به سمت یاسوج می رود. آن جا معبری است که از دره عبور می کند؛ در آن معبر ، عشایر که عمدتا زن بودند از بالای کوه ، سنگهای بزرگی را به پایین پرتاب می کردند و بدین وسیله عبور ستون نظامی را مختل می کردند .

تا قبل از پانزده خرداد نیروهای ضد دولتی به طور پراکنده در چهارچوبهای مختلف تحت عنوانهای مختلفی مانند دانشجویی، فرهنگی و غیره فعالیت می کردند و از فرصتهایی که پیش می آمد برای مبارزه استفاده می کردند. به عنوان مثال: شخصی به نام دکتر خان علی را کشته بودند و ما از این فرصت استفاده کردیم و یک حرکت ضد دولتی انجام دادیم ؛ تحت عنوان مجلس ختم دسته عزاداری راه انداختیم . مرحوم آیت‌الله محلاتی هم در این مجلس شرکت کرد و بعد از مراسم، از میدان شهرداری ( میدان شهداء شیراز ) تا دانشکده پزشکی راهپیمایی کردیم . اما بعد از نهضت روحانیت به رهبری امام خمینی ، همه این جریانهای مبارزاتی تحت الشعاع آن قرار گرفت و آن چیزی که آرزویش را داشتیم و دنبالش بودیم را پیدا کردیم و به نهضت امام خمینی ملحق شدیم؛ این یک نعمت و موهبت الهی برای ملت ایران بود . در این نهضت اهداف و قیام امام حسین (ع) را می دیدیم که چگونه در برابر زور و ستم ایستاد و عاشورا را به وجود آورد . نهضت امام خمینی یک حرکت حسینی بود و « ان الحیاه عقدیده و جهاد » انگیزه قیام بود .

بعد از سخنرانی آتشین امام خمینی که به خاطر حادثه خونین فیضیه قم در فروردین سال ۱۳۴۲  ایراد شد همه ما به شدت تحت تاثیر قرار گرفتیم و به مقاومت و مبارزه بیشتری در برابر رژیم پرداختیم . قبل از این جریان ( فاجعه مدرسه فیضیه قم ) نظر ما این بود که به گونه ای حرکت کنیم که بتوانیم آن را ادامه دهیم . از طرفی اگر کوچکترین مدرکی به دست رژیم می افتاد کافی بود که ما را متوقف کند. علی الخصوص که بنده خودم را موظف کرده بودم به شیوه ای مبارزه کنم که اداره چندین خانواده ای که زیر پوشش داشتم مختل نشود و مورد توجه کامل رژیم قرار نگیرم؛ اگر چه می دانستم رژیم همه کارهای مرا  زیر نظر دارد ؛ ولی به هر حال تلاش می کردم که مدرکی به دست آنها ندهم . اما با حادثه مدرسه فیضیه و سخنرانی مشهور امام خمینی : ای علمای قم ، ای علمای مشهد ، ای علمای شیراز، من به شما علام خطر می کنم که اسلام در خطر است، قرآن در خطر است و اگر چنانچه شما ساکت باشید آنها کاملاً دین اسلام را از بین می برند و . . . ، با شدت بیشتری به میدان آمدیم .

بعد از بازداشت امام خمینی ، در شهرهای مختلف از جمله شیراز، حضرت آیت‌الله محلاتی و شهید آیت‌الله دستغیب را بازداشت کردند و به تهران بردند . هدف رژیم این بود که روحانیون و علما را به طور کلی نابود کند ؛ چون دریافته بود که اگر روحانیون مردم را رهبری کنند، قیام و حرکت آنها کارساز است ؛ رژیم با اهداف آنها به حسب آنچه که در تاریخ مبارزاتی ملت ایران دیده بود آشنایی داشت: « نهضت تنباکو ، نهضت مشروطیت ، نهضت ملی شدن نفت » به رهبری روحانیت شکل گرفت . در ماجرای کودتای ۲۸ مرداد ، کودتاچیان توانستند به کمک افرادی چون شعبان جعفری که به شعبان به مخ معروف بود و مرحوم طیب پیروز شوند و در آن ایام ( پانزده خرداد ) شایعه بود که به طیب مقداری پول دادند تا افراد به اصطلاح چاله میدانی را جمع کند و علیه نهضت اقدام کند؛ اما ایشان قبل از آنکه اعدام شود گفته بود که در ۲۸ مرداد فریب خوردم و برای دنیای خود که دنیای شماست قدم برداشتم ولی حالا برای آخرتم دست به کار شدم . و تحت تاثیر روحانیت در قیام ۱۵ خرداد حرکتی ترتیب داده بود که منجر به شهید شدن تعداد زیادی از افرادش شد . رژیم برای این که قیام مردم را لوث کند تعدادی کیوسک تلفن و کتابخانه ای که در پارک بود را آتش زد تا بگوید که این افراد عده ای بی فرهنگ هستند که با مظاهر تمدن مخالفند .

نقل از کتاب خاطرات ۱۵ خرداد شیراز – تالیف جلیل عرفان منش – چاپ اول ۱۳۷۵

تاریخ مصاحبه ۱۳۷۲ شمسی

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>